پنجره ای رو به آسمان
درچهارمین کنفرانس روابط عمومی های الکترونیک ایران ،سمیناری که درآن همه اساتید روابط عمومی و سازمانهای مختلف ، با همه امکانات ، بودجه ، هزینه های گزاف و پهنای باندو غیره در آن جمع بودند
از میان همه این آدمهای بزرگ از جوانی تقدیر شد که بدون هیچ اسم و رسمی ، بدون هیچ ادعایی فقط عمل کرده بود ، عبدالمحمد شعرانی سرباز معلم روستای خالد آباد کالو از توابع استان بوشهر است که در یک روستای 35 نفری و با چهار دانش آموز ،کوچکترین مدرسه دنیا را دارد .
او با وبلاگ دیرتش باد مدرسه کوچک خود در یک روستای دور افتاده را جهانی کرد و با یادداشتهای صمیمی خود از دنیای پاک و قشنگ بچه های مدرسه به همه جهان نشان داد که مدرسه او با همت ، امید ، فکر ، اراده و عشق ساخته شده است و چون از دلش برآمد لاجرم بر دل نشست
این نمونه نامه ای است که از آن سوی دنیا برای وبلاگ او فرستاده شده و پاسخی که او برای این مادر دارد خواندنش خالی از لطف نیست
حمیده، پریسا، حسین و مهدی زارعی عزیز!
سلام! اسم من الیزابت کرایسی است. من مادر 4 فرزند هستم. ما در کنوشا، ویسکانسین در ایالات متحده آمریکا زندگی میکنیم.
ما زمستان سرد و برفی را پشتسر گذاشتیم. من بیصبرانه مشتاق بهار هستم تا زمین را گرم کند و دوباره درختان زیبا و سبز را برویاند.
من شما و معلمتان را در 3 اکتبر 2008 در شبکه سیانان در گزارشی که آسیه نامدار تهیه کرده بود، دیدم. او گفت که افراد زیادی برای شما تدارکات و هدایای زیادی فرستادهاند. بسیارخوب!
داشتن یک قلب مشتاق و آماده برای یادگیری بسیار مهمتر از داشتن امکانات است – و یک معلم خوب میتواند تفاوت بسیار بیشتری از یک کامپیوتر ایجاد کند.
فرزندان من: متیوس (13 ساله)، مارک (9 ساله)، ابیگیل (8 ساله) و آماندا (6 ساله) هستند.
همسرم دیوید، یک مهندس نرمافزار کامپیوتر است و در شرکتی بهنام موتورولا کار میکند. او برای تلفنهای همراه کد نرمافزار مینویسد.
ما در جامعه مشترکی با: آمریکاییهای ایتالیایی، آمریکاییهای فلیپینی، آمریکاییهای آفریقایی، آمریکاییهای مکزیکی و دیگران زندگی میکنیم. یک همسایه ما اصالت ایرلندی دارد و اجداد خود من از آلمان آمدهاند. مرکز اسلامی آمریکاییهای آلبانیاییتبار در نزدیکی خانه من است.
امروز دمای هوا حدود 40 درجه فارنهایت و هوا، آفتابی و طوفانی بود.
من امیدوارم که شما این نامه را خیلی زود دریافت کنید. اگر شما نامهای در پاسخ به من و خانوادهام بفرستید، خوشحال خواهم شد.
متیوس، به کامپیوتر و علوم علاقهمند است، او نقاشی و ساختن چیزهایی با لگو را دوست دارد؛
مارک، ماهیگیری را دوست دارد و در مدرسه ریاضیات میخواند؛
ابیگیل، به مطالعه و فوتبال علاقه دارد و به من در آشپزی کمک میکند؛
آماندا، آموزش در مدرسه را دوست دارد و با ابیگیل بازی میکند.
من هم از آواز و نقاشی لذت میبرم. دیوید برنامههای ورزشی تلویزیون را نگاه میکند و همچنین دوچرخهسواری میکند.
مخلصانه؛
الیزابت کرایسی
و من به مهربانی او با این عنوان پاسخ دادم که:
«پنجرهی این مدرسه، رو به آسمان باز میشود»...
خانم الیزابت کرایسی
سلام
نامهی شما را دریافت کردم. من و دانشآموزانم (حمیده، حسین، پریسا و مهدی) از اینکه با شما و خانوادهتان آشنا شده ایم خوشحالیم. دهکدهی کوچک ما در چند قدمی خلیجفارس در جنوب ایران قرار دارد و 35 نفر جمعیت دارد که شغل همهی مردان روستا ماهیگیری است.
میخواهید بدانید مدرسهی کوچک ما چگونه جهانی شد!؟
شاید روز اولی که وارد دهکده کالو شدم و درس چهار دانشآموز روستا را آغاز کردم، هیچوقت تصور نمیکردم که بعدها این گچ و تخته و تخته پاککن، واسطهی ارتباط و دوستی من و اهالی روستا با هزاران انسان دیگر در سراسر کره خاکی بشود. روزهای اول، کمجمعیتبودن مدرسه برای خود من هم هیجانانگیز بود. آن موقع دهکده مدرسه نداشت و بچهها در حسینیهی روستا(محل انجام آئینهای اسلامی) درس میخواندند. شاید آن اولها کمی احساس تنهایی میکردم اما امروز...
تصور کنید، اگر در دهکده خوشبختی ما، حقایقی مانند مهربانی، فداکاری و قدرشناسی جود نداشت! قطعا هیچکدام از خاطرههای زیبای این سه سال، متولد نمیشدند. معجزه مهربانی، دستان حسین را با دستان متیوس (فرزند شما) پیوند میدهد و قلبهای آنها را به هم نزدیک میکند. من همیشه از سادگی، یکرنگی و آرامش اهالی روستا، انرژی گرفتهام. بچهها، پاکترین موجودات روی زمین هستند و دانشآموزان مدرسه کالو، همیشه بزرگترین مشوق من برای ادامه کار بودهاند.
شایدبرایتان جالب باشد که بدانید مدرسه جدیدی برای کلاس چهارنفرهی ما در روستا ساخته شده است. یک مدرسه نو با امکانات خوب. پدربزرگ بچهها، حاج عباس که سرچشمه مهربانیهای روستا است، قطعهای از زمینهای خود را برای ساخت مدرسه در اختیار قرار داد و مهربان دیگری برای ما مدرسه ساخت. اگر فداکاری پدربزرگ، مهربانی مدرسهساز و محبت انسانهایی همچون شما که برای مدرسه ما کتاب، لوازمالتحریر و شکلات فرستادند نبود، این خاطرات زیبا ماندگار میشد؟
امروز من دیگر تنها نیستم. آدم های بسیاری از سراسر دنیا، به دیدن مدرسه ما میآیند و یا برای ما نامه مینویسند و من با انسانهای خوبی همچون شما آشنا شدهام و حسین، مهدی، پریسا و حمیده نیز دوستان خوبی مانند متیوس، مارک، ابیگیل و آماندا پیدا کردهاند.
من هرشب، خدا را به خاطر همهی اتفاقات خوب این سه سال، شکر میکنم. حالا دیگر مدرسهی ما، پرجمعیتترین مدرسه دنیا است. مطمئنم که یاد و خاطره مدرسه کالو و دانشآموزانش در قلبهای انسانهای زیادی در دنیا زنده است.
حمیده، پریسا، مهدی و حسین هم در نوشتن این نامه به من کمک کردند و گفتند که از خانم الیزابت برای عکسهای زیبایی که فرستاده، تشکر کنم.
حسین به کارهای فنی بسیار علاقه دارد و دوست دارد در آینده مهندس کامپیوتر شود. مهدی، دوچرخهسواری را دوست دارد، اما هنوز شغلی برای آیندهاش انتخاب نکرده است. حمیده، نقاشی خوبی دارد و مانند حسین، دوست دارد مهندس کامپیوتر شود. پریسا هم آشپزی میکند و فعلا برای آینده، پزشکی را انتخاب کرده است.
به همراه نامه، عکسهایی از مدرسه و کتابم که به زبان فارسی منتشر شده برایتان ارسال میکنم.
با تقدیم عمیقترین مهربانیها
معلم دهکده جمالآباد کالو
عبدالمحمد شعرانی
پرنده
دیروز پرنده ای به اتاقم آمد ، پنجره باز بود و او که انگار مسیر پروازش را گم کرده بود به اتاقم پرید. با اینکه از پنجره وارد شده بود ،مسیری که می توانست از آن خارج شود را پیدا نمی کرد خودش را به درو دیوار می زد تا بتواند راهی برای فرار پیدا کند توی آن اتاق هیچ چیزی برای وحشتش وجود نداشت او وحشت کرده بود از سرنوشتی که نمی دانست چیست ، از محیطی که هیچ اراده ای برروی آن نداشت ، او بدون حتی لحظه ای فکر خود را به درو دیوار می کوبید انقدر که بی حال شد و به زمین افتاد. پنجره بالای سرش بود ، راه خروج از آن زندانی که خود درون آن افتاده بود اما حجم آن مصیبت آنچنان برایش بزرگ می نمود که نمی توانست دریچه فرار را ببیند وقتی نگاهش کردم دلم به حالش سوخت که بدون حتی ذره ای فکر بارها راهی را می پیمود که به بن بست می رسید و حتی لحظه ای فکر نکرد که می تواند راه دیگری را امتحان کند او بی حال شده بود ، مدتی نگاهش کردم و او نیز با چشمان سیاه و وحشت زده اش نظاره ام می کرد وقتی نگاهم را خواند و فهمید که قصد آزار او را ندارم آرام و بی صدا تسلیم دستهایم شد و من بدون اینکه به اعتمادش خیانت کنم او را مقابل پنجره قرار دادم و او وقتی دنیای مقابلش را دید نگاهی با احترام به من کرد و پرید. نگاهش در عمق چشمانم نشست به آرامشش فکر کردم و اینکه می توانم از آن پند بگیرم . در مواجهه با مشکلات آرام باشم و به راههایی که در مقابل چشمانم قرار دارد د قت کنم و بدانم که به راحتی می توانم همه چیز را در دستهایم داشته باشم ، آری پرنده آمده بود تا من پند بگیرم .
پسر در گوشه ای از اتاق نشسته بود و به دلایل کار خود فکر می کرد . به اینکه کار به این سادگی را نتوانسته بود درست انجام دهد و اشتباه او باعث شده بود که مادرش عصبانی شود و او را تنبیه کند . دوست داشت کمی به عقب برگردد و کار خود را دوباره تصحیح کند مثل فیلمی که به عقب بر می گردد و او می توانست اشتباهات خود را ببیند تا دوباره آنها را تکرار نکند با خود گفت اگر این بار کار خود را تحلیل کنم و به اشتباهات آن پی ببرم دوباره آن را تکرار نخواهم کرد پس به عقب برگشت تا آن را تصحیح کند .
مادر در حالیکه به پسر نزدیک می شود و از اینکه پسر با دوچرخه به خرید می رود ناراحت است به او می گوید : پسرم مواظب خودت باش و خریدهایی که برایت نوشته ام را درست انجام بده از همه مهمتر تخم مرغهاست که باید آنها را سالم برسانی به خاطر این کارت جایزه خواهی گرفت و اگر بتوانی درست خرید کنی این وظیفه به تو واگذار خواهد شد وگرنه فعلا نمی توانی این کار را انجام دهی .
او در حالیکه از پولی که در دستش داشت و جایگاهی که به عنوان نان آور خانه به دست آورده بود مغرور شده بود سوار بر دوچرخه رکاب می زد از طرفی می خواست کارش را زود انجام دهد تا برنامه مورد علاقه اش رانیز از تلوزیون تماشا کند ، پس تمرکزش کمی بر روی کارش کمتر شده بود.
خود را به مغازه رساند ، با دوچرخه حدود 15 دقیقه بیشتر راه نبود . خریدش را تهیه کرد ، ولی چون عجله داشت ، تخم مرغها را درست بسته بندی نکرد و باز چون عجله داشت سریع به خانه برگردد به چراغ قرمزنیز توجه نکرد و همینکه خواست از چهارراه عبور کند با ترمزاتومبیلی که نزدیک بود با او برخورد کند فقط تعادلش را از دست داد و تخم مرغهایش به زمین ریخت و همه شکست .
در نسخه تصحیح شده پسر برروی کاری که به او محول کردند تمرکز بیشتری کرد چون کار برایش مهم بود ، تخم مرغها را درست بسته بندی کرد و پشت چراغ قرمز ایستاد تا ماشین از چهارراه گذشت و او سالم تخم مرغها را به خانه رساند .
پسر نمی دانست که نسخه چهارم ، پنجم و ... نیز امکان داشت برای او اتفاق بیفتد نسخه ای که در آن کودکی در ماشین آن اتومبیلی که میخواست با او برخورد کند وجود نداشت و او بهانه گیری نمی کرد و پدرش برای او به دنبال مغازه ای نمی گشت تا سرعت ماشینش کم باشد و قابل کنترل ، برعکس او مهمان داشت و باید با عجله خود را به خانه می رساند پس سرعت ماشین از سرعت دوچرخه پسر بیشتر بود و پسر الان روی تخت بیمارستان خوابیده بود ممکن بود دچار مرگ مغزی شود یا به دلیل برخورد سرش با زمین عصب بینایی چشمش آسیب ببیند و او تا آخر عمر از دیدن همه چیز محروم می شد ، هر چیزی امکان داشت اتفاق بیفتد اما او فقط تخم مرغهایش شکسته بود ، این نسخه هایی است که خود دانسته یا ندانسته برای زندگی مان ترسیم می کنیم بدون اینکه بدانیم چه لطف و عنایاتی با ماست تا ما از خطاهای خودمان در امان باشیم خدایا شکرت به خاطره وجودت که مهربان وبخشنده ایی
حاصل عمر
صحنه اول :کودک در حالیکه سروروی خاک و آلودی داشت با گریه وارد خانه شد. پدر وقتی اورا درآن حال دید به طرفش دوید و پرسید : پسرم چه اتفاقی افتاده چرا لباسهایت اینگونه خاکی و پاره شده و پسر در حالیکه نمی توانست گریه خود را کنترل کند گفت : امروز روز انتخاب بازیگر برای نمایش بود من می خواستم نقش مدیر را به من بدهند اما دوستم با خود شیرینی آن را از من ربود من هم با او درگیر شدم .
پدر: عزیزه دلم تو باید همیشه خودت را کنترل کنی و سر موضوعات کوچک خودت را ناراحت نکنی این نمایش هم می گذرد ، تو باید قوی باشی و سعی کنی تلاشت را بیشتر کنی تا بتوانی موفق شوی
صحنه دوم : پدر خسته از سر کار می آید و عصبانی کیفش را به گوشه ای پرتاب می کند پسر تا این صحنه را می بیند به طرفش می آید و می گوید پدر چه اتفاقی افتاده چرا انقدر ناراحت هستی و پدر می گوید کلی خودم را برای سمت مدیریت آماده کرده بودم ولی یکی از راه رسید و با خود شیرینی آن را از من گرفت ، پسر با خنده ای گفت : پدر چرا وقتی من راجع به مشکلی که واقعا آزارم می داد با تو صحبت کردم،تو اینگونه در کمال خونسردی به من گفتی که قوی باشم ولی خود اینگونه آشفته ای مگر این دو مشکل چه فرقی با هم می کند پدر گفت : آن بازی بود ولی این زندگی است .
پسر گفت : پدر جان از کجا می دانی که این هم بازی بچه گانه ای بیش نیست ، که خود اینگونه آن را جدی گرفته ای ، همانطوریکه من بازی خود را مهم ترین نقش دنیا می دانستم ، ولی آن فقط یک نقش بود نقشی که نمی دانستم آیا در آن می توانم مفید باشم یا نه ؟ از کجا می دانی که این بازی و زندگی ای که برای خود راه انداخته ایم، همان زندگی حقیقی است که برای آن خلق شده ایم. نقشی که تو برای خود به دنبال آن می گردی به اندازه همان نقش من است ولی چون شما خود را بزرگ می دانید فکر می کنید آن نیز مهم است ولی وقتی آن نقش را حذف کنی نه به کسی برمی خورد نه کسی اصلا می فهمد که نقش تو حذف شده است . تودر یک لحظه و در یک آن، کل زندگیت با تصادفی پوچ می شود، صحبتی از زندگی آن دنیا نمی کنم که آن نیز بازتابی از همین زندگیست ، پس از کجا می گویی که نقش من با نقش تو متفاوت است تو هم این شغل را می خواهی برای اینکه به مردم بگویی من شخصیت اجتماعی دارم ، پول دارم ، قدرت دارم می توانم شما را زیرقدرتم له کنم ، ولی نمی دانی که اگر به تو رحم نشود در یک آن له می شوی ، همه چیزت پوچ می شود تو این شغل را می خواهی برای اینکه ساعاتت را بگذرانی ،جایی داشته باشی برای گذران عمر و کسب پول ، مثل من که آن نقش را می خواستم برای اینکه بعداز ظهرها ساعتم پر شود و اینکه به همه بگویم از شما بهترم ولی اینکه آیا واقعا اینطوری هستم یا نه، خودم می دانم و خدای خودم ، من می خواهم در زندگی طوری باشم که پوچ نشوم وقتی زندگیم را ساده می کنم ،همه چیز به همه چیز د ر نشود روزها و شبهایم سپری نشود بدون آنکه بفهمم واقعیت خلقت من چه بوده است .
پدر در حالیکه چشمانش از اشک پر شده بود به پسر نگاه کرد او هیچ چیز نداشت که به پسرش بگوید فقط گفت : از این خوشحالم که تو حاصل زندگیم هستی پسری که انقدر باهوش و خدا شناس است .
اشک شوق
صدای پای عید را می شنید اما لباسی برای پوشیدن نداشت. دلش می خواست او هم مثل همه بچه ها با پدر و مادرش به خرید می رفت و لباس می خرید . ولی پدر مرده بود و مادر هم ، با پولی که از کار کردن در خانه دیگران پس انداز کرده بود نانی بخور و نمیر برایشان تهیه می کرد . او با نگاه حسرت بار
دست دردست مادر از جلوی ویترین مغازه ها می گذشت و اشک در چشمانش حلقه می زد می خواست او هم یکی از آن کفشای زیبا را داشته باشد تا دیگر موقع دویدن سنگ ریزه پای کوچکش را زخمی نکند می خواست او هم عروسک تازه ای می داشت تا با او بازی می کرد . بغض در گلویش می نشست اما آن را فرو می داد آنقدر طبعش بلند بود که دوست نداشت، مادر حسرت را در چشمانش ببیند یا حس کند که او دلش پر غصه است . با خود می گفت حسرت آن کفش را دارم ولی مادرم انقدر برایم ارزشمند هست که دلش را نشکنم او کوچک بود اما روح بزرگی داشت به اندازه همه آن لباسها ، انقدر سختی کشیده بود که طبعش بلند شده بود و روحش آبدیده ، وقتی زجر مادر را می دید که چگونه به سختی کار می کند همه داشته های دنیا در نظرش رنگ می باخت . اما خدا آنقدر مهربان هست که هیچگاه بند گان خود را فراموش نخواهد کرد گاهی دستانی دست خیر خدا می شوند که شاید خود نیز نمی دانند که چه قدر کارشان بزرگ و ارزشمند است آن لبخندی که بر لبان آن کودک نشست و آن برقی که از چشمانش جهید پاداش کسی است که کودکی را شریک شادی کودکان خود کرده است .
دوست خوبم
مدادرنگی ها و دفترشو اورد می خواست یه چیزی بکشه ، تنها بود ، مادرش برای خرید رفته بود و پدرش هم هنوز از سرکار نیامده بود خیلی دوست داشت یه هم بازی داشت تا می تونست باهاش بازی کنه پس مداد مشکی رو برداشت و شروع کردن به کشیدن اول صورتشو کشید با دوتا چشم و یه دماغ دو تاابرو بالای چشماش ،بعد دستا و بدنو پاهاشو کشید. همونطوری که داشت نقاشی می کشید با خودش فکر کرد کاش می تونست با من حرف بزنه شروع کرد به حرف زدن باهاش بهش گفت اسم من مهرساست یعنی مهربان اسم تو چیه من تنهام دوست دارم با تو دوست بشم تو دوست داری با من حرف بزنی همینطوری که مشغول حرف زدن بود نقاشیش چشماشو تکون داد . مهرسا بهش نگاه کرد گفت چرا حرف نمی زنی نقاشی با دستاش به دهنش اشاره کرد و او فهمید که برای نقاشیش دهن نکشیده پس مداد مشکی شو برداشت و براش یه دهن کشید . مهرسا که خیلی تعجب کرده بود گفت اسمت چیه چه طوری تکون می خوری ادمک گفت تو خواستی که من تکون بخورم تو منو کشیدی و خودت می تو نی برام اسم انتخاب کنی مهرسا گفت تو دوست داری اسمت چی باشه گفت مهسا اسم قشنگیه به اسم تو هم میاد گفت :اسم دخترونه چرا من دوست دارم تو پسر باشی تا بتونیم با هم فوتبال بازی کنیم گفت بزار علی علی گفت : تو چهره منو دوست داری به نظرت برای کشیدنم سلیقه به خرج دادی؟ دوست داری برام لباس بکشی ؟یا دست و پای قوی تری که بتونم با اونا باهات بازی کنم ؟چون من هرجوری می تونم باشم که تو تصور می کنی چون من توی ذهنه تو خلق شدم و حالا می تونم زندگی کنم مهرسا خیلی تعجب کرده بود ولی از این بازی خیلی خوشش اومده بود دوست داشت که بهترین دوست دنیا رو برای خودش داشته باشه می خواست دوستش از همه قوی تر باشه پس یه هیکله قوی براش کشید که البته خیلی از خودش بزرگتر بود دوست داشت دوستش خیلی باهوش باشه و توی کاراش کمکش کنه و تکالیفشو براش انجام بده دوست داشت دوستش کمکش کنه تا کارایی که مامان می گه رو سریع انجام بده ، می خواست دوستش هر وقت لازم باشه جای اون امتحان بده و خیلی چیزای دیگه علی وقتی داشت به ذهنه مهرسا نگاه می کرد فهمید که اون می خواد اونوتصاحب کنه و این درست نبود . بهش گفت درسته تو منو کشیدی ولی باید حواست جمع باشه که منو ناراحت نکنی یا نخوای از من سوءاستفاده کنی یا تنبل بشی من کاراتو بکنم چون اونطوری من می خوابم روی کاغذ و دیگه بلند نمی شم و تو باز تنها می شی تو باید منو مثل یه دوست خوب ببینی که کمکت می کنه که تو تنها نباشی کاراتو باید خودت انجام بدی ما باهم فوتبال بازی می کنیم همونطوری که تو می خوای مهرسا گفت : بعد تو توی خوراکی هام باهام شریک می شی و یا ماشینام علی گفت : خوب اره منکه اسباب بازی ندارم ما با هم بازی می کنیم تو یکم خوراکی به من می دی عوضش یه دوست خوب داری ، به نظرت یه دوست خوب بهتره یا یه کم شکلات ؟ مهرسا با خودش فکر کرد و گفت : حتما یه دوست خوب بهتر از شکلات یا هر چیزه دیگست چون چیزای دیگه رو می تونی دوباره داشته باشی ولی یه دوست خوب خیلی کمه و خیلی سخت می تونی اونو پیداش کنی علی از اینکه دوست باشعوری داره خوشحال شد و گفت به خاطر این حرفه قشنگت من دوست تو می شم و قول می دم که همیشه کنارت باشم و تو می تونی روی کمک و دوستی من حساب کنی مهرسا خوشحال شد دستشو به سمتش دراز کردو گفت منم قول می دم دوست خوبی برای تو باشم و سعی کنم طوری با تو برخورد کنم که از دوستی با من پشیمون نشی . و اینطوری اولین دوست کاغذی خلق شد دوستی که ذهنه تو خالق اون شد اون خوش اخلاق بود چون تو دوست داشتی یه دوست مهربونو خوش اخلاق داشته باشی پس خودت هم سعی کردی یه دوست خوب باشی پس اخلاقت خوب شد اون هیچ وقت بهانه گیری نمی کرد چون تو دوست نداشتی یه دوست بهانه گیر داشته باشی پس خودت هم بهانه گیری نمی کنی چون دوست نداری یه دوست بهانه گیر باشی ، اون شاد بود چون تو دوست نداری یه دوست ناراحت داشته باشی و خودت هم شادی چون نمیخوای یه دوست ناراحت باشی ، تو همه چیزهای قشنگی که توی دوستت دوست داشتی رو اول تو خودت پیدا کردی پس تو خوب شدی و دوستت هم مثل خودت خوب شد
صدای پرواز پرنده را در شبانگاه می شنوی صدای نفس سبزه ها را وقتی که برروی آنها دراز کشیده ای حس می کنی نوای باد را وقتی در درون شاخه های درخت تاب می خورد پاس میداری ، صدای باران را وقتی از پیچ کوچه گذر می کند و بروی گونه هایت سرازیر می شود ،می نوشی ، اینها همه تجلی حضوری است که همیشه با ماست وجودی مقدس و پاک ، وجودی مهربان و دوستداشتنی وجودیکه آنقدر بخشنده است که بخشش او هیچ انتهایی ندارد سخاوتش حدو مرز نمی شناسد محبتش فقیر و غنی ،مسلمان و غیر مسلمان را با هم دارد ، حریم و بارگاهش همه را در خود جای می دهد فقط باید ظرفیت حضور داشت ، برای بااو بودن صداقت درون تست می شود و پاکی نفس ، نه مقامهای زمینی برای او مهم است و نه ملاکهای بشری
او درون را می نگرد و حال را ، او اویی است که مثل و مانندی ندارد ، شکرت که با مایی
براستی برای چه؟
صدای ضجه کودکانی را می شنوم که به جای لالایی مادرانشان و بازی با اسباب بازیهایشان با صدای توپ و نارنجک به خواب می روند و به دنبال بازیچه هایشا ن در تلی از خاک می غلتند ،صدای گریه کودکی را می شنوم که هنوز نمی تواند مرگ را با زبان کوچکش هجی کند ، اما آن را با تمام گوشت و پوستش لمس کرده است .
او آمده تا زندگی کند نه معنای وطن را می داند ، نه شهادت و نه جنگ را ، او می داند که خداوند همه زمین را مسخر او گردانیده تا با شادی زندگی کند ولی نمی داند چرا باید تاوان اشتباهات دیگران را او بدهد به راستی برای چه جهانی که به این وسعت خلق شده است تا زندگی در آن جاری باشد تبدیل شده به مکانی که انسانها یکدیگر را می کشند ، به راستی برای چه تا زندگی هست باید مرد برای چه تا وقتی می شود هر مکان را وطنی برای خود ساخت اینگونه باید در آتش سوخت و سوزاند براستی برای چه ؟
اوباما رئیس سیاه
بعد از سالها تحقیر و زجر به خاطر رنگ پوستش بالاخره پیروز شد بلاخره دعای هزاران سیاهپوستی که در سراسر جهان به خاطر سالها بردگی و زجر و ناعدالتی از خدا می خواستند که به این وضع پایان دهد مستجاب شد رئیس جمهوری اوباما و همچنین قبل از آن فعالیت رایس به عنوان قدرتمندترین زن سیاسی جهان به همگان ثابت کرد که رنگ پوست نه تنها مانعی بر فعالیت انها نیست بلکه انگیزه ای می شود برای تلاش دوچندان آنها ،امروز اگرچه هنوز در گوشه و کنار جهان اخباری از تبعیض نژادی نسبت به سیاه پوستان می بینیم ولی به راستی آن تفکرات انقدر ضعیف شده که آن مقدار اندک نیز به دلیل تفکرات پست انسانی است که در مورد سفید پوستان نیز اعمال می شود و به راستی دیگر تفکری در مورد تفاوت رنگ پوست افراد وجود ندارد ماندلا باید ببیند که پس از سی سال زندان به خاطر مبارزات تبعیض نژادیش حال یک سیاه پوست ارباب همه سفید پوستانی شده است که حتی به سیاه پوستان اجازه نمی دادند تا دم در کاخ سفید بیایند حال اوباما در مکانی نشسته است که شاید سالها پیش درآنجا قوانینی در مورد برده ها وضع می شد وحال یک سیاه که خودش و اجدادش سالها طعم ناعدالتی و بردگی را چشیده اند بر همه آنها حکومت خواهد کرد مهم نیست که او هم رئیس جمهور است و شاید دنباله روی دستوراتی باشد که از پشت برای او دیکته خواهد شد و بعد از هشت سال ریاستش تمام میشود مهم این است که او اولین مرد سیاهیست که به عنوان رئیس جمهوری امریکا انتخاب شده است مردی که از صفر شروع کرد و با تلاش و جدیت مدارج ترقی را طی نمود از کار در مزرعه با پدرش تا سناتوری این درسی است برای همه ما که خواستن توانستن است
بزرگ دوستداشتنی
درگیرو دار رفتن و ماندن بودم درگیرودار نفس کشیدن و نکشیدن درگیرودار بودن و نبودن
ناگاه دستی مرا گرفت ، دستی برروی زمین و آسمان مرا گرفت ، دستیکه آنقدر بزرگ بود
که همه دنیایم در مقابلش حقیر و کوچک آمد ، وقتی مرا گرفت همه دنیایم را مقابل چشمانم
دیدم ،حقارتهایم را ،اشتباهاتم را و درو غهایی که به خودم گفته بودم و ظلمهاییکه در حق
خودم کرده بودم . دیدم که چگونه بی هدف زندگی کرده بودم ، دیدم که چگونه با هر وزش
بادی میلغزیدم ، دیدم که چگونه با ترس از همه چیز زندگی کرده بودم همه چیز را دیدم و
دلم به حاله خودم سوخت ، دلم ازدنیای حقیرم گرفت اما دستانش آنقدر بزرگ بود که به من
همه چیز داد بالهایم را، شجاعتم را ،بودنه زیبایم را و همه آنچه را که اراده کرده بودم و
میکردم همه را به من داد حالا آن دستها با من است و من با آنها ، آن دستها مرا متولد
کرد و زندگیه دوباره داشتن را به من آموخت زیبا بودن و زیبا شدن را و هر آنچه زیبایی که
می خواستم را ، ای بزرگ دوستداشتنی دوستت دارم .
بزرگی آن دستها آنقدر بود که مرا هم بزرگ کرد ما نند گهواره ای شد تا روح سرگردانم در
آن آرام بگیرد به من یاد داد که من نیز دست باشم من نیز بزرگ باشم ،روحم را نشانم داد
تا بزرگی آفریدگارم را درآن ببینم و ببینم که چه قدربزرگ است پس من نیز بزرگ باشم
چون از وجود او در من است .

